ه روزي مي شه اونقدر دورت شلوغه كه خسته از همه چي مي شي و نمي خواي كسي دورت باشه و خدا خدا مي كني و مي گي خسته ام برين و دور بشين .
يه روزي مي شه نا خداگاه ورق زندگيت بر ميگرده و ميبيني تمام شده اونايي دورت جمع شده بودن حالا ديگه نيستن واي خدايا امان از اون روزي كه ديگه هيچكي كنارت نباشه حتي كسي نباشه حالتو بپرسه چقدر تحملش برام سختنه . درد ناكه خدايا خسته ام ازين شلوغي ازين بي كسي از آدمايي كه ميگن پيشت مي مونم اما ميرن حتي پشت سرشونو نگاه نمي كنن
خدايا دلم برات تنگ شده خيلي وقته باهات دردو دل نكردم خدايا چرا پيشم نيستي چرا حس مي كنم تنهام چرا آوار مصيبت رو سرم ريخته چرا هيچكي نميخواد دركم كنه .
خدا جونم باهام حرف بزن من روي حرف زدن ندارم روي نگاه كردنتو ندارم
نمي تونم هر كاري ميكنم حس ميكنم روتو برگردوندي و منو نمي خواي ببيني خدايا چرا سرنوشتم اينجوري رقم خورد چرا . آخه مگه نمي دونستي نمي تونم نمي كشم . چرا گذاشتي اينطوري بشه . خداجون صدامو ميشنوي . زخم قلبم بدجوري عميق شده دردش غير قابل تحمله . مي دونم ميگي چيكارش كنم . ميدونم ميگي برو پي كار خودت مي دونم ديگه منو دوستم نداري ميدونم منو اصلا نمي بيني خدايا بيا پيشم ببين چيكار كردم دلمو شكوندم . نتونستم امانتداري كنم خداجون صدامو ميشنوي لااقل روتو بر نمي گردوني از پشت سرم صدامو بشنو ببين چي ميگم .مثل يه عابري كه با يه كوله بار غم رو دوشش خيلي راهو رفته ديگه نايي برا حركت نداره نمي تونه حرف بزنه نمي تونه حركت كنه شدم. يه زره رحم كن دستامو نگاه كن روبه بالا كردم التماست ميكنم . خسته تراز اونيم كه فكرشو هم نمي كردم باشم جايي غير از شما ندارم .
برام دعا کنین
|
امتیاز مطلب : 126
|
تعداد امتیازدهندگان : 28
|
مجموع امتیاز : 28